» از همین شاعر
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 قصهء دلکش نگار بگو
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
رنگ در جلوه گری بهر تماشايی ما
مرکز و دايره و گردش اطوار وجود
هست هر نقش قدم رمز جبين سايی ما
ظاهر و باطن از و يکسر مو خالی نيست
لامکانست چسان دلبر هرجايی ما؟
نفسم نخل مراد است به سيان وجود
ز که اين ديده وری هاست به بينايی ما
خورده از چشمهء خور تيغ بيانم آيي
احمدا جوهر آن جلوهء يکتايی ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *