» از همین شاعر
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز دست شاه خور د طعمه باز وقت شکارش
نداده جای غليواز را کسی بکنارش
چشيد شربت شوقی که تازه بسمل شد
شهيد را نشناسد کسی بسنگ مزارش
گدا ز هفت جهنم دهد حرارت عشق
کجا علاج زدارلشفا به بيمارش
سر اطاعت ازين در چو تارموی متاب
هلاک شد ز قطار اشتری که کند مهارش
بجز ديار دل احمد دگر ديار نباشد
گهی چو نای فغان کجاست ديارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *