» از همین شاعر
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چو مينا سر بپای خود بهر کس احترام ما
خواص سجده می دارد قيام بی قيام ما
شنو کين طفل نو گويای عشق از ما چه می گويد
که سطح عرش تنگ آيد چرا در فرش بام ما
ز خون افشانی مژگان وضو فرمود خاصانرا
طواف اقدس دل هر نفس بيت الحرام ما
سر انگشت آهم غنچهء دل را بخنداند
عجايب لطفها دارد چراغستان شام ما
سيه رويی خاتم سجدۀ بيجای او باشد
گواه ثم وجهه الله بود دارالسلام ما
ز آزادی نمی بندم بخود رنگ خيالی را
که بوی عطر عرفانت خراش آرد ز کام ما
ز جوش هر نفس احمد چو خم در خون دل جوشم
نشستن پا بدامن سرو آسا شد خرام ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *