» از همین شاعر
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 فصل گل در بهار می درکش
 رموز وادی ايمن بياموز
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
در حضرتش نه قرب جدايی بود دليل
لُب لُباب جمله کمالات معنوي
گوييم والسلام صفايی بود دليل
دريای وحدت است که ميجوشد از قدم
نای وجود را لب نايی بود دليل
اين پنبه کهنه خرد از گوش خود برآر
در کوس عشق نغمه سرايی بود دليل
احمد ز هر دو کون جوی نيست حاصلی
از هر چه هست و نيست رهايی بود دليل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *