» از همین شاعر
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گشته با غير آشنا دل، های دل، افسوس دل
خود فتاد اندر بلا دل، های دل، افسوس دل
يک چمن داغست و هم يک خرمن از تخم نشاط
اين دويی را بر ملا دل، های دل، افسوس دل
يک دمی در بر لباس ظلمت از انکار و بس
زنگ دير اشقيا دل، های دل، افسوس دل
گاه از خورشيد ايمان از يقين پوشد حرير
صاحب تاج و لوا دل، های دل، افسوس دل
کوچه گرديها ز طفلان سرشک احمد است
ای اديب بيوفا دل، های دل، افسوس دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *