» از همین شاعر
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز غيرت خويش را در خويشتن ناآشنا بينم
ز حيرت، گاه خود را دُر دريای بقا بينم
مرا در هر نفس الحمد ورد جان ضرور آمد
ظهور قل هوالله زير دلق هر گدا بينم
نظر برخواست چشم از تاب وحدت ميرسد نورش
که نون والقلم را آفتاب و الضحی بينم
شعاع و نور عين آفتاب آمد علی الظاهر
بسر لوح جبين هر کسی بدرالدحی بينم
بلی چشم خرد اعما بود زين دولت عظمی
بگو بر چشم عشق احمد خدا را بر خدا بينم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *