» از همین شاعر
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 لبالب شد چنان جام شهودم
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 فصل گل در بهار می درکش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز غيرت خويش را در خويشتن ناآشنا بينم
ز حيرت، گاه خود را دُر دريای بقا بينم
مرا در هر نفس الحمد ورد جان ضرور آمد
ظهور قل هوالله زير دلق هر گدا بينم
نظر برخواست چشم از تاب وحدت ميرسد نورش
که نون والقلم را آفتاب و الضحی بينم
شعاع و نور عين آفتاب آمد علی الظاهر
بسر لوح جبين هر کسی بدرالدحی بينم
بلی چشم خرد اعما بود زين دولت عظمی
بگو بر چشم عشق احمد خدا را بر خدا بينم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *