» از همین شاعر
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 رموز وادی ايمن بياموز
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز غيرت خويش را در خويشتن ناآشنا بينم
ز حيرت، گاه خود را دُر دريای بقا بينم
مرا در هر نفس الحمد ورد جان ضرور آمد
ظهور قل هوالله زير دلق هر گدا بينم
نظر برخواست چشم از تاب وحدت ميرسد نورش
که نون والقلم را آفتاب و الضحی بينم
شعاع و نور عين آفتاب آمد علی الظاهر
بسر لوح جبين هر کسی بدرالدحی بينم
بلی چشم خرد اعما بود زين دولت عظمی
بگو بر چشم عشق احمد خدا را بر خدا بينم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *