» از همین شاعر
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
دل چرا عرش اللهی نام شد بيت الصنم را
شغل آتش کاريم داد از ازل استاد عشق
کوره حبس دمم آبست تيغ صبحدم را
سرنگونی های ما نعم البدل از آفتابم
سر بزانو بودن ما تحفه ارباب کرم را
باشد اين آهسته رفتن های ما در راه وحدت
هر دو عالم را بکامی می توانی اين قدم را
هر که پا بر جای پای راز پير خود گذارد
هست احمد سايه پرور صاحب تيغ دو دم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *