» از همین شاعر
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 اين دعا ميکنم از روی يقين
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
دل چرا عرش اللهی نام شد بيت الصنم را
شغل آتش کاريم داد از ازل استاد عشق
کوره حبس دمم آبست تيغ صبحدم را
سرنگونی های ما نعم البدل از آفتابم
سر بزانو بودن ما تحفه ارباب کرم را
باشد اين آهسته رفتن های ما در راه وحدت
هر دو عالم را بکامی می توانی اين قدم را
هر که پا بر جای پای راز پير خود گذارد
هست احمد سايه پرور صاحب تيغ دو دم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *