» از همین شاعر
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبالب شد چنان جام شهودم
ثبوت هستيم آمد نمودم
عميقم ز آب حيوانی لبالب
محيط اعظمم گويد وجودم
بعلم اين معما کس نه بکشاد
نظر از خويش بستم تا کشودم
چو چشم آيينه دار اينما شد
به هر سو روی او ديدم ستودم
به احمد عالم غيب و شهادت
بود اين هر دو از بست و کشودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *