» از همین شاعر
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 لبالب شد چنان جام شهودم
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 پرده از شاهد قدم بردار
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 آنکه از جمله خاص است بيار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبالب شد چنان جام شهودم
ثبوت هستيم آمد نمودم
عميقم ز آب حيوانی لبالب
محيط اعظمم گويد وجودم
بعلم اين معما کس نه بکشاد
نظر از خويش بستم تا کشودم
چو چشم آيينه دار اينما شد
به هر سو روی او ديدم ستودم
به احمد عالم غيب و شهادت
بود اين هر دو از بست و کشودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *