» از همین شاعر
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبالب شد چنان جام شهودم
ثبوت هستيم آمد نمودم
عميقم ز آب حيوانی لبالب
محيط اعظمم گويد وجودم
بعلم اين معما کس نه بکشاد
نظر از خويش بستم تا کشودم
چو چشم آيينه دار اينما شد
به هر سو روی او ديدم ستودم
به احمد عالم غيب و شهادت
بود اين هر دو از بست و کشودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *