» از همین شاعر
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
آه زين عقدۀ مشکل که نيايد بزبان
عقل ديوانه شد از نقطهء وهم دهنش
در ميان نيست کسی را خبر از موی ميان
لاف اسرار نهان هر که زند لغو بود
غيب مطلق بود اين جمله که بينی به عيان
تافت خورشيد قدم تاکه به مرآت وجود
شور منصور اناالشمس زآئينه بدان
جوش عشقست ز سر چشمهء طبعم نه خرد
همچو دريای روانست مرا طبع روان
دل که خود مخزن اسرار الهی باشد
شاهراهست ز هر نکتهء ما تا بجنان
عار از غاره گری حسن همايونش را
احمدا حاجت مشاطه ندارد و چنان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *