» از همین شاعر
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
آه زين عقدۀ مشکل که نيايد بزبان
عقل ديوانه شد از نقطهء وهم دهنش
در ميان نيست کسی را خبر از موی ميان
لاف اسرار نهان هر که زند لغو بود
غيب مطلق بود اين جمله که بينی به عيان
تافت خورشيد قدم تاکه به مرآت وجود
شور منصور اناالشمس زآئينه بدان
جوش عشقست ز سر چشمهء طبعم نه خرد
همچو دريای روانست مرا طبع روان
دل که خود مخزن اسرار الهی باشد
شاهراهست ز هر نکتهء ما تا بجنان
عار از غاره گری حسن همايونش را
احمدا حاجت مشاطه ندارد و چنان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *