» از همین شاعر
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بيا در ديدۀ ما آشيان کن
تماشاگاه خود اقليم جان کن
خبر از کنج ما اوحی بيابی
چو شمعی خويش را قطع اللسان کن
ز سرشاران بزم لی مع الله
رموز من رآنی ترجمان کن
برو طبل انالحق زن چو منصور
بيا و دار را دارالامان کن
کند از کفر و دين احمد سوالی
بود آفاق در انفس عيان کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *