» از همین شاعر
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
ز خوان بزم الست است زاد و توشهء من
ز بس خمار بگردش سرم چو گردونست
ز ناچشيده شرابی پر است شيشهء من
عجب هميشه بهار بود بعالم قدس
بنوش باده مدام از می هميشه ء من
مرا که تيشهء فولاد همت است بکف
شکستن در هستی است کار و پيشهء من
بضيق عالم امکان مقام احمد نيست
ورای کون و مکانست کنج گوشهء من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *