» از همین شاعر
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 لبالب شد چنان جام شهودم
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اين دعا ميکنم از روی يقين
دل بفرياد که آمين آمين
خاکساری بمن ارزانی دار
در رهت دار مرا خاک نشين
ياد خود مونس روز و شب ما
در خيال تو شوم با تو قرين
غرقهء بحر شهودم بنما
منزل خويش بچمشم بگزين
در رۀ مهر و وفايت قدمم
دار ثابت که نيفتم بزمين
حرم غير نسازی دل من
اين مکان را نسزد جز تو مکين
خطر و وسوسه را دور نما
از من خستهء بيمار حزين
چون کريمی تو چه غم از عصيان
فی المثل گرچه بود چرخ برين
در رۀ فقر و فنا احمد را
گرد هستی بفشنانش ز جبين


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *