» از همین شاعر
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 بخت من بيدار چشمم مست خواب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قصهء دلکش نگار بگو
تا زبان اوفتد ز کار بگو
بمريضان عشق بهر علاج
شربت تيغ آبدار بگو
حيرت افزايدم ز وحدت ذات
در حقيقت يکی هزار بگو
عارف دم مزن ز کشف و کمال
بمن از انتهای کار بگو
در ميانی کناره ميجويی
نيست پيدا مرا کنار بگو
بلبل پر شکسته را به قفس
ای صبا مژدۀ بهار بگو
غيب مطلق که سر پنهانست
احمد آن را تو آشکار بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *