» از همین شاعر
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 لبالب شد چنان جام شهودم
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
وانکه سر را بنهد جای قدم بسم الله
دلت از مدرسه و صومعه گر گشته ملول
بر در دير به تعظيم صنم بسم الله
يار سرمست برون آمده همراه رقيب
داده در کشتن ما دست بهم بسم الله
چيست در مخزن وحدت در شهوار بگو
گويم آنکس که بود واقف دم بسم الله
سنگ بر سينه و آه از دل ناشاد کشد
کيست کو حامل اين طبل و علم بسم الله
ذات و اسماء و صفاتست در ين نکته نهان
ميتوان شرح توانی بقلم بسم الله
معنيش جان و دل و صورت احمد باشد
خاص بر لوح جبين است رقم بسم الله


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *