» از همین شاعر
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 پرده از شاهد قدم بردار
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غير از من بيچاره که از ياد فتاده
آهم به لبم سوخت ز فرياد فتاده
مرغ دل آواره خلاصيش محال است
هر جا بکمندش سر صياد فتاده
هر شب که نهم روی بخاک از تب و تابش
زان عالم قدسی همه ز اوراد فتاده
احمد از کفر تسلسل نتوان يافت خلاصی (؟)
هرکس که درين داير ايجاد فتاده (؟)


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Abbas:

سلام عزیز من چیزی یا مطلبی ندیده ام که بخواهم دیدگاهم را بفرستم شما لطف بفرمایید منظورتان را سریعا اعلام نمایید

پاسخ
شما تنها موقعیکه مطلبی دیدید و در موردش نظری برای ارائه دادن داشتید، دیدگاه بفرستید. در باقی موارد این گزینه به درد شما نمیخورد.



 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *