» از همین شاعر
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 عشق رويد ز زمين دل من
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
خار در آغوش گل، شکر بود در کام نی (؟)
باشد خزان معنوی ميم سموم ما و من
گلذار جان خندان بود ار دی بهشت واو وی
تعليم حيرانی کا بی درک و بی مدرک بود
در قدس قول من عرف چون نشئهء پنهان بمی
پروانه مجنون بود در زور حسن ما خجل
زيرا نديد او هر نفس ليلی بود هر جا بحی
جز مدهو نبود رهی سر منزل مقصود را
احمد عنان کش ناله را تا طفل ايک آيد ز پی

---

پی نوشت: شعر در همين حد خوانده شد و برای من ابهامات زيادی در زمینهء املاء، وزن و مفهوم شعر وجود دارد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *