» از همین شاعر
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 عشق رويد ز زمين دل من
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
دم رفتن است و ز خود مرا مژۀ پای شخص خرام ما
ز تقدسم همه قدسيان بخروش سبحه بروز و شب
مع و ير و راهب و برهمن چه بود مزاق طعام ما
چو کليد مخزن معنوی که عيان حضرت دل بود
بکف آوری پس از آن بگو که غناست خاصهء غلام ما
دُر فقر تا که بگوش من شده کم شدن هنرم بود
بخدا بدفتر عافيت تو مجو نشانهء ز نام ما
بگذار سيم وجود را ز شراشر مدّ ِ دم احمدا
به سمندران وفا رسان بزبان شعلهء سلام ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *