» از همین شاعر
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
تا دور کند درد سر زشت و نکو را
از آمدن خضره ليلا جرس دل
زنهار که او گم نکند راه گلو را
زان سو که خورد تيغ تجلی تو بر دل
حاشا که مسيحا نکند بخيهء او را
صد محشر عظما گزد انگشت ندامت
وز عشق اگر شرح کنم يکسر مو را
آنرا که دم تيغ شد انگشت شهادت
سرچشمهء حسن ازلی ساخت وضو را
عکسم بوجود آمده ز انوار جمالش
جز حسن نکويی نسزد دردی نکو را
يک سر ز خودی رفتن احمد بود اين بس
لبريز بفرما ز کرم جام و سبو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *