» از همین شاعر
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
تا دور کند درد سر زشت و نکو را
از آمدن خضره ليلا جرس دل
زنهار که او گم نکند راه گلو را
زان سو که خورد تيغ تجلی تو بر دل
حاشا که مسيحا نکند بخيهء او را
صد محشر عظما گزد انگشت ندامت
وز عشق اگر شرح کنم يکسر مو را
آنرا که دم تيغ شد انگشت شهادت
سرچشمهء حسن ازلی ساخت وضو را
عکسم بوجود آمده ز انوار جمالش
جز حسن نکويی نسزد دردی نکو را
يک سر ز خودی رفتن احمد بود اين بس
لبريز بفرما ز کرم جام و سبو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *