» از همین شاعر
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
تا دور کند درد سر زشت و نکو را
از آمدن خضره ليلا جرس دل
زنهار که او گم نکند راه گلو را
زان سو که خورد تيغ تجلی تو بر دل
حاشا که مسيحا نکند بخيهء او را
صد محشر عظما گزد انگشت ندامت
وز عشق اگر شرح کنم يکسر مو را
آنرا که دم تيغ شد انگشت شهادت
سرچشمهء حسن ازلی ساخت وضو را
عکسم بوجود آمده ز انوار جمالش
جز حسن نکويی نسزد دردی نکو را
يک سر ز خودی رفتن احمد بود اين بس
لبريز بفرما ز کرم جام و سبو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *