» از همین شاعر
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
عمل بر اين روايت بر من شيدا بود واجب
ندارم سايهء جز چار ترک از نمد بر سر
که ترک اولش از خويش تا مولی بود واجب
بما گر در سر انکار در سير وجود آيي
اشارة سوی سبحان الذی اسرا بود واجب
تفاخر می سزد بر آنکه کشف او کشف دارد
باين باريک بينی ديدۀ بينا بود واجب
گواه حال بر تو ترک ما سوا احمد
بدريا خوردن غوث را تنها بود واجب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *