» از همین شاعر
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 چو نبود غير او اندر ميانه
 رموز وادی ايمن بياموز
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 قصهء دلکش نگار بگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
عمل بر اين روايت بر من شيدا بود واجب
ندارم سايهء جز چار ترک از نمد بر سر
که ترک اولش از خويش تا مولی بود واجب
بما گر در سر انکار در سير وجود آيي
اشارة سوی سبحان الذی اسرا بود واجب
تفاخر می سزد بر آنکه کشف او کشف دارد
باين باريک بينی ديدۀ بينا بود واجب
گواه حال بر تو ترک ما سوا احمد
بدريا خوردن غوث را تنها بود واجب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *