» از همین شاعر
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
طبل منصور زند نعره که خمار کجاست
هر نفس رفت برون آمدن جان باشد
دم نزع است مرا نالهء هموار کجاست
انفعال تو همين بس که برون می طلبي
به صدف بحر بگويد در شهوار کجاست
نقد کونين جوی نيست تهء کيسهء ما
ازلی سوخته را شربت دينار کجاست
در پس پرده ندانم به چه سازم احمد
هيچ دانی تو بگو نقطه و ادوار کجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *