» از همین شاعر
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 خوش جامه که در هر نارسا رساست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
زبان آه دانستن ز خيل دردمندانست
اگر واقف شوی ياهوی بی کام زبان گفتن
بدانی صدره و معراج شان ارجمندانست
فنا را در فنا کردن چو دُر ناياب می باشد
دم از کشف کمال اينجا زدن از خود پسندانست
سراپا سوختن اندر حضورش شد به ما حاصل
تنم مجمر، دل اخگر، جان درين آتش سپندانست
بر اندازد دُر خود در نعيم و خلد اگر احمد
ز رفتن پای استغناگران ما را دو چندانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *