» از همین شاعر
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 دل فرش فزای بامم امروز
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
زبان آه دانستن ز خيل دردمندانست
اگر واقف شوی ياهوی بی کام زبان گفتن
بدانی صدره و معراج شان ارجمندانست
فنا را در فنا کردن چو دُر ناياب می باشد
دم از کشف کمال اينجا زدن از خود پسندانست
سراپا سوختن اندر حضورش شد به ما حاصل
تنم مجمر، دل اخگر، جان درين آتش سپندانست
بر اندازد دُر خود در نعيم و خلد اگر احمد
ز رفتن پای استغناگران ما را دو چندانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *