» از همین شاعر
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 آنکه از جمله خاص است بيار
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
بی رنگ و بو و طعم بگو آن شراب چيست
سرگشته خضر بهر زلالش بود مدام
کوثر مثال اوست در آن چشمه آب چيست
آن خور که ذره ايست خور اندر مقابلش
اندر وجود تابش آن آفتاب چيست
خوابی که کس به خواب نديد و نبيندش
تعبير آن بگو که ورای مجاب چيست
بحر ظهور و بحر قدم احمدا بهم
وين هر دو را احاطهء اقدس مأب چيست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *