» از همین شاعر
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 فصل گل در بهار می درکش
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
زين معما ها زبان يارانگی ها می کند
سنگ طفلان ناخن ريش ملامت می شود
وحشتم تنگی جنون ديوانگی ها می کند
شعله از خود در زند، در خود همی سوزد مدام
آفرين طور دلم مردانگی ها می کند
غيرت صنعان بود حاشا نه از انکار او
خم بوقت جوش خود مستانگی ها می کند
هر چه آيد بر زبان احمد مرا معذور دار
جوش دل جانست و جان جانانگی ها می کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *