» از همین شاعر
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
زين معما ها زبان يارانگی ها می کند
سنگ طفلان ناخن ريش ملامت می شود
وحشتم تنگی جنون ديوانگی ها می کند
شعله از خود در زند، در خود همی سوزد مدام
آفرين طور دلم مردانگی ها می کند
غيرت صنعان بود حاشا نه از انکار او
خم بوقت جوش خود مستانگی ها می کند
هر چه آيد بر زبان احمد مرا معذور دار
جوش دل جانست و جان جانانگی ها می کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *