» از همین شاعر
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 چو نبود غير او اندر ميانه
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
به دور خويشتن چون عنکبوتی تار می تابد
ز دست ساقی ما هرکه نوشد جام باقی را
ز مستی پنجهء منصور را بر دار می تابد
نباشد حضرت دل خود زياد از قطرۀ خوني
به زير بار غم بين گردن کهسار می تابد
سيه کاری نباشد جز خيال وصل و هجرانش
ز غيرت ريش ما بنگر که نيش خار می تابد
ز هر تار رگم صد نغمهء داود می آيد
مغنی بسکه گوش چنگ را بسيار می تابد
بيا از ديده عين اليقين ما تماشا کن
که در هر ذرۀ يک عالم انوار می تابد
از اينجا مگذر احمد پر زخوف و پر خطر باشد
برو آنجا که از هر مو خور اسرار می تابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *