» از همین شاعر
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 ز بحر لا در اسرار منصور
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
ور نه اعماست اشارة به لب بام کند
پَلهء غيرت از پَلهء رحمت بفزود
می کند ياد مرا گر چه بدشنام کند
دل که احرام ببندد به حريم خالش
می شود کافر اگر دعوی اسلام کند
روز محشر چو رسد نوبت محسوب به ما
آنچنان روز درازی بسرم شام کند
گاه در وجد، گهی خنده، گهی نالانم
هست معدور اگر هرچه می آشام کند
مزلع ام صحايف سه حروف خاص است
چه شود مد الف ميم مرا لام کند
احمدا کار به يکباره به آن يار سپار
خوب کرد اول و هم خوبتر انجام کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *