» از همین شاعر
 دل فرش فزای بامم امروز
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 عشق رويد ز زمين دل من
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رشته کار بدست من بيکار ه بود
داند اين راز کسی کو ز خود آواره بود
وه که اندر دل شبها چه تماشا دارم
چشم سيلابی ما را مژهء قواره بود
به من از روز ازل خلعت عريانی داد
که گريبان به تن هر که بود پاره بود
جگر نيل که بشکافت به انگشت عصا
به مسيحا متکلم سر گهواره بود
احمد از مکتب اسما بود اين تعليمم
که تر مصحف ناطق دل سی پاره بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *