» از همین شاعر
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رشته کار بدست من بيکار ه بود
داند اين راز کسی کو ز خود آواره بود
وه که اندر دل شبها چه تماشا دارم
چشم سيلابی ما را مژهء قواره بود
به من از روز ازل خلعت عريانی داد
که گريبان به تن هر که بود پاره بود
جگر نيل که بشکافت به انگشت عصا
به مسيحا متکلم سر گهواره بود
احمد از مکتب اسما بود اين تعليمم
که تر مصحف ناطق دل سی پاره بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *