» از همین شاعر
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رشته کار بدست من بيکار ه بود
داند اين راز کسی کو ز خود آواره بود
وه که اندر دل شبها چه تماشا دارم
چشم سيلابی ما را مژهء قواره بود
به من از روز ازل خلعت عريانی داد
که گريبان به تن هر که بود پاره بود
جگر نيل که بشکافت به انگشت عصا
به مسيحا متکلم سر گهواره بود
احمد از مکتب اسما بود اين تعليمم
که تر مصحف ناطق دل سی پاره بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *