» از همین شاعر
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
ديده بهر ديدنش راه نظر کم می کند
منع آدم در بهشت جاودان از عشق بود
مجرمش بنگر که از يکدانه گندم می کند
ديده را تا گشت قوتش ديدن روی بتان
قطره زامی بود اکنون کار قلزم می کند
عشق را نازم که سرگردان نمود افلاک را
ديده اش خونابه ريز از اشک انجم می کند
شاه ما چون تاخت احمد رخش در ميدان دل
توسنش بدر عيان از نقش هر سم ميکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *