» از همین شاعر
 رموز وادی ايمن بياموز
 قصهء دلکش نگار بگو
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
ديده بهر ديدنش راه نظر کم می کند
منع آدم در بهشت جاودان از عشق بود
مجرمش بنگر که از يکدانه گندم می کند
ديده را تا گشت قوتش ديدن روی بتان
قطره زامی بود اکنون کار قلزم می کند
عشق را نازم که سرگردان نمود افلاک را
ديده اش خونابه ريز از اشک انجم می کند
شاه ما چون تاخت احمد رخش در ميدان دل
توسنش بدر عيان از نقش هر سم ميکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *