» از همین شاعر
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
ديده بهر ديدنش راه نظر کم می کند
منع آدم در بهشت جاودان از عشق بود
مجرمش بنگر که از يکدانه گندم می کند
ديده را تا گشت قوتش ديدن روی بتان
قطره زامی بود اکنون کار قلزم می کند
عشق را نازم که سرگردان نمود افلاک را
ديده اش خونابه ريز از اشک انجم می کند
شاه ما چون تاخت احمد رخش در ميدان دل
توسنش بدر عيان از نقش هر سم ميکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *