» از همین شاعر
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
ديده بهر ديدنش راه نظر کم می کند
منع آدم در بهشت جاودان از عشق بود
مجرمش بنگر که از يکدانه گندم می کند
ديده را تا گشت قوتش ديدن روی بتان
قطره زامی بود اکنون کار قلزم می کند
عشق را نازم که سرگردان نمود افلاک را
ديده اش خونابه ريز از اشک انجم می کند
شاه ما چون تاخت احمد رخش در ميدان دل
توسنش بدر عيان از نقش هر سم ميکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *