» از همین شاعر
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 قصهء دلکش نگار بگو
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
قاب قوسين نهان بين دو ابروست مگر
گوش بگشا تو خورشيد پياپی بشنو
خور نقاب است در او تابش آن روست مگر
ز رۀ ديدۀ اين غم زده بگشا چشمي
به همه بی همه و با همه خود اوست مگر
کيست زين سلسله در دهر خلاصی يابد
گر ازل تا به ابد بسته به يک موست مگر
احمدا چشم ز سر می پرد امروز چرا
می رسد مژده بما از طرف دوست مگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *