» از همین شاعر
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 چو نبود غير او اندر ميانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
خرابی است به ملک دل از شراکت يار
خطيب عشق به منبر چنين روايت کرد
که باطل است روايت بجز روايت يار
ز سوی صومعه زان پيک آه لنگ بود
چرا که ورد وظايف بود شکايت يار
به شهر عشق منادی همين ندا می زد
به دار رفتن عاشق بود کرامت يار
ز خشم و ناز به بازار حسن دعوا بود
نخواسته است کسی احمدا ملالت يار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *