» از همین شاعر
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
خرابی است به ملک دل از شراکت يار
خطيب عشق به منبر چنين روايت کرد
که باطل است روايت بجز روايت يار
ز سوی صومعه زان پيک آه لنگ بود
چرا که ورد وظايف بود شکايت يار
به شهر عشق منادی همين ندا می زد
به دار رفتن عاشق بود کرامت يار
ز خشم و ناز به بازار حسن دعوا بود
نخواسته است کسی احمدا ملالت يار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *