» از همین شاعر
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
ساقی بدار خدا جام را قرار
مطرب بگو بصوت خوش چنگ و نای دف
جز پای خم کجاست می آشام را قرار
هرچند بيقرار شوی آيد لابجاست
زين بيقراريست دلارام را قرار
دارد که ادعای کرامات را بسر
برکو بده تو گردش ايام را قرار
احمد مکن دراز زبان سوال را
زيرا که کس نه گفت سر انجام را قرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *