» از همین شاعر
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
ساقی بدار خدا جام را قرار
مطرب بگو بصوت خوش چنگ و نای دف
جز پای خم کجاست می آشام را قرار
هرچند بيقرار شوی آيد لابجاست
زين بيقراريست دلارام را قرار
دارد که ادعای کرامات را بسر
برکو بده تو گردش ايام را قرار
احمد مکن دراز زبان سوال را
زيرا که کس نه گفت سر انجام را قرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *