» از همین شاعر
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
کشف اين اسرار را از ديده ديدم آشکار
دايه چون مژگان نباشد در خور طفلان اشک
يا مسيحا در کنار مادرش دارد قرار
تا روان گرديد در پای خود اين طفل عزيز
هر طرف در کوچه ها افتاد شد پامال و خار
خود مبين خارش که ميباشد عزيز مصر دل
صد زليخای معانی يوسفم را خواستگار
احمدا فارغ نشستن نيست کار مرد راه
تا توانی تخم آهی در زمين دل بکار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *