» از همین شاعر
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
کشف اين اسرار را از ديده ديدم آشکار
دايه چون مژگان نباشد در خور طفلان اشک
يا مسيحا در کنار مادرش دارد قرار
تا روان گرديد در پای خود اين طفل عزيز
هر طرف در کوچه ها افتاد شد پامال و خار
خود مبين خارش که ميباشد عزيز مصر دل
صد زليخای معانی يوسفم را خواستگار
احمدا فارغ نشستن نيست کار مرد راه
تا توانی تخم آهی در زمين دل بکار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *