» از همین شاعر
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 دل فرش فزای بامم امروز
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
وه که اين نقش بجا بود که برجا زده باز
تکيه بر عرش زند واقف اسرار قدم
زان می راز که در بزم فادنا زده باز
به نگاه دگری جلوۀ نازی ديدم
هرکه جامی چون من از ديدۀ بينا زده باز
صعوه همت عاشق بخدا روز مصاف
از دليريست که سر پنجهء بعنقا زده باز
که زما مژده رساند بغزالان حرم؟
خيمهء خويش جنون دامن صحرا زده باز
عاشقانه هنری را به زمان می آرم
هر نفس غوطه بدريا تن تنها زده باز
آدم از خلد برين بهر چه مهجور بود
احمد انگشت درين سفرۀ يغما زده باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *