» از همین شاعر
 چو نبود غير او اندر ميانه
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
وه که اين نقش بجا بود که برجا زده باز
تکيه بر عرش زند واقف اسرار قدم
زان می راز که در بزم فادنا زده باز
به نگاه دگری جلوۀ نازی ديدم
هرکه جامی چون من از ديدۀ بينا زده باز
صعوه همت عاشق بخدا روز مصاف
از دليريست که سر پنجهء بعنقا زده باز
که زما مژده رساند بغزالان حرم؟
خيمهء خويش جنون دامن صحرا زده باز
عاشقانه هنری را به زمان می آرم
هر نفس غوطه بدريا تن تنها زده باز
آدم از خلد برين بهر چه مهجور بود
احمد انگشت درين سفرۀ يغما زده باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *