» از همین شاعر
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
تن مجمع ز سر ربوبيت است باز
القاست نقطهء احديت به قول کل
اين نقطه را که دايره قدسيت است باز
مينا بسر کشيده و از خود نرفته کيست
حاشا مگر که صاحب جمعيت است باز
بيرون برآر خار انالحق ز پای دل
منصور پا به دار انانيت است باز
محراب جان و مسجد دلرا مجاورم
بر احمد اين مقام اماميت است باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *