» از همین شاعر
 دل فرش فزای بامم امروز
 همچو سر روان جريده برو
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 چو نبود غير او اندر ميانه
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
تن مجمع ز سر ربوبيت است باز
القاست نقطهء احديت به قول کل
اين نقطه را که دايره قدسيت است باز
مينا بسر کشيده و از خود نرفته کيست
حاشا مگر که صاحب جمعيت است باز
بيرون برآر خار انالحق ز پای دل
منصور پا به دار انانيت است باز
محراب جان و مسجد دلرا مجاورم
بر احمد اين مقام اماميت است باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *