» از همین شاعر
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 عشق رويد ز زمين دل من
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
ظهور خشم و عتابش بود جهان مجاز
ميان بزم ازل صفدر قدم گفتا
به پشت دست حقيقت شکن دهان مجاز
محال زاغ طبيعت بقاف قدس رسد
که شاخ ظلمت و کفر است آشيان مجاز
نه ممکن است رسيدن بمنزل مقصود
سوار لاشه گک لنگ بدعنان مجاز
زر عمل ز کف دست دل منه احمد
که جنس نقص بود مال کاروان مجاز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *