» از همین شاعر
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 فصل گل در بهار می درکش
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
ز شهد ناب رضا کام خوگوارم بس
مرا که خلعت عريانی است مفرش خاک
ز دولت ازل اينقدر اقتدارم بس
همين دو شاهد عادل گواه حال منست
نخست آه دگر زردی عذارم بس
دو حشر آمد و رفت نفس به خاصانست
دل مخوف بگو لطف کردگارم بس
ز گلشن دلم اين نکته غنچه وار شگفت
ز خود کنار شدم يار در کنارم بس
مزين است زر زرگر چه تربت ياران
برو که زينت ما سبزۀ مزارم بس
بپرسد از تو بروز شمار يار احمد
زبان بعجز برآور که شرمسارم بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *