» از همین شاعر
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
ز شهد ناب رضا کام خوگوارم بس
مرا که خلعت عريانی است مفرش خاک
ز دولت ازل اينقدر اقتدارم بس
همين دو شاهد عادل گواه حال منست
نخست آه دگر زردی عذارم بس
دو حشر آمد و رفت نفس به خاصانست
دل مخوف بگو لطف کردگارم بس
ز گلشن دلم اين نکته غنچه وار شگفت
ز خود کنار شدم يار در کنارم بس
مزين است زر زرگر چه تربت ياران
برو که زينت ما سبزۀ مزارم بس
بپرسد از تو بروز شمار يار احمد
زبان بعجز برآور که شرمسارم بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *