» از همین شاعر
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
ز شهد ناب رضا کام خوگوارم بس
مرا که خلعت عريانی است مفرش خاک
ز دولت ازل اينقدر اقتدارم بس
همين دو شاهد عادل گواه حال منست
نخست آه دگر زردی عذارم بس
دو حشر آمد و رفت نفس به خاصانست
دل مخوف بگو لطف کردگارم بس
ز گلشن دلم اين نکته غنچه وار شگفت
ز خود کنار شدم يار در کنارم بس
مزين است زر زرگر چه تربت ياران
برو که زينت ما سبزۀ مزارم بس
بپرسد از تو بروز شمار يار احمد
زبان بعجز برآور که شرمسارم بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *