» از همین شاعر
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
ز شهد ناب رضا کام خوگوارم بس
مرا که خلعت عريانی است مفرش خاک
ز دولت ازل اينقدر اقتدارم بس
همين دو شاهد عادل گواه حال منست
نخست آه دگر زردی عذارم بس
دو حشر آمد و رفت نفس به خاصانست
دل مخوف بگو لطف کردگارم بس
ز گلشن دلم اين نکته غنچه وار شگفت
ز خود کنار شدم يار در کنارم بس
مزين است زر زرگر چه تربت ياران
برو که زينت ما سبزۀ مزارم بس
بپرسد از تو بروز شمار يار احمد
زبان بعجز برآور که شرمسارم بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *