» از همین شاعر
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
ز شهد ناب رضا کام خوگوارم بس
مرا که خلعت عريانی است مفرش خاک
ز دولت ازل اينقدر اقتدارم بس
همين دو شاهد عادل گواه حال منست
نخست آه دگر زردی عذارم بس
دو حشر آمد و رفت نفس به خاصانست
دل مخوف بگو لطف کردگارم بس
ز گلشن دلم اين نکته غنچه وار شگفت
ز خود کنار شدم يار در کنارم بس
مزين است زر زرگر چه تربت ياران
برو که زينت ما سبزۀ مزارم بس
بپرسد از تو بروز شمار يار احمد
زبان بعجز برآور که شرمسارم بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *