» از همین شاعر
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
وز خُم و ساقی و از گردش پيمانه بپرس
پنجهء خار جنون پشت سرم ميخارد
راه و رسم خرد از عاقل و فرزانه بپرس
زهد و تقوی بخدا کشور بيکاران است
سِرٌ منصور بيا از من مستانه بپرس
لاشهء لنگ بود ناطقه در راه خيال
از مدرس همه اين قصه و افسانه بپرس
هيچ ويرانهء بی گنج نباشد احمد
گنج جانرا خبرش از دل ديوانه بپرس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *