» از همین شاعر
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رازست محرمانه بمغز سخن برس
يعنی که ای عزيز بمصر سخن برس
وامانده ام ز قافله، رفتند همرهان
ای خضر پی خجسته بفرياد من برس
در انتظار ديدۀ ما فرش راه شد
پيمانه در کف ای بت پيمان شکن برس
در گلشن وجود مدامست نوبهار
از دشت ای غزال عدم در چمن برس
احمد رسان باهل بشارت اشارتي
بزمست و ساقی و می شمع لگن برس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *