» از همین شاعر
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 عشق رويد ز زمين دل من
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
دايهء عشق از ازل داد از کرامت شير ما
با وجود گمرهی خضرم بوادی طلب
گشت نازل آيت تطهير در تکفير ما
آن را افغان نمودن تنگی وسعت بود
شکل حيرت را نديدی هيئت تصوير ما
در گستان عدم پيوسته رعنای وجود
مرغ عيسی کی تواند خورد از انجير ما
خود بگو از شصت صاف دل کجا يابی رها
شهپر جبريل دارد پر پهلو تير ما
خنده بر مرگی بود هر گل ز زخمی بشگفد
زندگانی می چکد خون از دم شمشير ما
بزم اطفالانهء احمد سرخوش از سرود
بم نوازيها شنو از پرده های زير ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *