» از همین شاعر
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
دايهء عشق از ازل داد از کرامت شير ما
با وجود گمرهی خضرم بوادی طلب
گشت نازل آيت تطهير در تکفير ما
آن را افغان نمودن تنگی وسعت بود
شکل حيرت را نديدی هيئت تصوير ما
در گستان عدم پيوسته رعنای وجود
مرغ عيسی کی تواند خورد از انجير ما
خود بگو از شصت صاف دل کجا يابی رها
شهپر جبريل دارد پر پهلو تير ما
خنده بر مرگی بود هر گل ز زخمی بشگفد
زندگانی می چکد خون از دم شمشير ما
بزم اطفالانهء احمد سرخوش از سرود
بم نوازيها شنو از پرده های زير ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *