» از همین شاعر
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
ز خوان بزم الست است زاد و توشهء من
ز بس خمار بگردش سرم چو گردونست
ز ناچشيده شرابی پر است شيشهء من
عجب هميشه بهار بود بعالم قدس
بنوش باده مدام از می هميشه ء من
مرا که تيشهء فولاد همت است بکف
شکستن در هستی است کار و پيشهء من
بضيق عالم امکان مقام احمد نيست
ورای کون و مکانست کنج گوشهء من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *