» از همین شاعر
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
نی کيف و صوت زمزمه قانون نواز را
در بحث عشق چون و چرا در جواب نيست
در قدس حضرتش چه مجال امتياز را
زاهد نخوانده ييِ تو صلواة علی الدوام
تا حشر کس نکرد ادا اين نماز را
هر جا بخشت سر بنه و خواب ناز کن
می دان عذاب راحت بالين ناز را
در مجلسی که شعر من آيد در آن ميان
احمد بوجد افگند ارباب راز را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *