» از همین شاعر
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همچو سر روان جريده برو
چون ز پا افتی خزيده برو
سوی صحرای خوش فزای عدم
وحشيانه ز خود دميده برو
همچو صيدی که زخم تازه خورد
خون دل از بصر چکيده برو
گر بپرسی ز من که با که روم
با گروه ستم کشيده برو
به نخستين قدم رسی بمراد
ليکن ای جان من رسيده برو
می و مينا و ساقی همراهست
هر قدم جرعه یی چشيده برو
نه مسافت نه قرب و نی بعد است
ز احمد اين راز را شنيده برو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *