» از همین شاعر
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
رکن او را ماورای چار ارکان ساخته
نزد معمار قضا دشوار مشکل مينمود
کاروان عشق را نازم چه آسان ساخته
عرش بی عرشی عجب می زيبد اين کاشانه را
فرش رنگين از حرير حسن امکان ساخته
از صراط المستقيمش ميتوانی بگذری
هفت دريای بلا را يک خيابان ساخته
پا بنه بر گو توکلت علی الله شو کنار
فرق و وصل و قرب و بعد از بهر نادان ساخته
از زلال صحو خبث ما سوا از تن بشوی
اين طهارت فرض و واجب بهر رندان ساخته
گر نکرد اينجا طهارت رفت از دنيا خبيث
حاليا فردوس و رضوان جای پاکان ساخته
گر لسان وقت ما ناطق بود چون عندليب
آر اينک آشيانم را گلستان ساخته
احمدا در بزم قربش ز ابتدا تا انتها
طور را اندر ميان شمع شبستان ساخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *