» از همین شاعر
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 عشق رويد ز زمين دل من
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
به سکر و جذب رنگينی بود ارباب تلوين را
نشان از بی نشان جستن و رای حد او را کس
نيابد باد پايی روز ميدان اسب چوبين را
ز شأن لی مع الله پايه طاها بود عالي
چه ميداند کسی اسرار گنج سين ياسين را
ميان بزم رندان از کنار و گوشه نشنيدم
که حبريل امين واقف نشد تقويم والتين را
خم وحدت بدور ما بجوش از راز سبحاني
سرت گردم بچين ای ساقيا اسباب پيشين را
خلافت در وجود از حضرت ارواح ميباشد
رسولش عشق ابليسش، خرد منکر مشو اين را
بخط احسن الحسنای او احمد تماشا کن
ندارد يکسر مويی بخود ايراد تحسين را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *