» از همین شاعر
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
زورقم باشد تحير ناخدايی کار ماست
در حريم و دير زين اسرار کس آگه نشد
رشتهء حلی الذی در گردنم زنار ماست
موسی دل منتظر در دامن سينای جان
خود حرير لن ترانی پردۀ رخسار ماست
نقطهء موهوم در کن...ش کسی را بار نيست
ظاهر و مظهر همه يک گردش ادوار ماست
شمع سوزانم به گرد خويش، هم پروانه ام
شعله خويی احمدا از طبع آتشبار ماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *