» از همین شاعر
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 ز بحر لا در اسرار منصور
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 دل فرش فزای بامم امروز
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
زورقم باشد تحير ناخدايی کار ماست
در حريم و دير زين اسرار کس آگه نشد
رشتهء حلی الذی در گردنم زنار ماست
موسی دل منتظر در دامن سينای جان
خود حرير لن ترانی پردۀ رخسار ماست
نقطهء موهوم در کن...ش کسی را بار نيست
ظاهر و مظهر همه يک گردش ادوار ماست
شمع سوزانم به گرد خويش، هم پروانه ام
شعله خويی احمدا از طبع آتشبار ماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *