» از همین شاعر
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 چو نبود غير او اندر ميانه
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
نفس سوختگان راه خيابان منست
آه کز تار نگاهی چو کمان خم بخمم
گل خور زخم نشان لب پيکان منست
گوهر گنج قدم در صدف جان بودم
به ميان آمدنم لذت ارکان من است
لب حاموشی ما سد رۀ سيلاب است
تنگ چشمی سبب وسعت ميدان من است
رۀِ دور است به يک چشم زدن طی کردم
وه که شوريده سری خضر بيابان منست
رفته از هوش ز يک شعله کليم جانم
دود بريان جگر غنچهء ريحان منست
همه تن موی شد احمد سر مو شرح نشد
ز دو عالم بدران عرصهء جولان منست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *