» از همین شاعر
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
خون به هر مذهب حرام اما برای تاک نيست
می شناسم خشت خشت شهر معمور ظهور
ليک ما را واقفی از کوچهء ادراک نيست
دُر و مرجان را به شب در خواب بيند زاهدان
صبح آن بيچاره را در کف بجز مسواک نيست
ظاهر و مظهر بخود در جلوه حسن لايزال
محرم خاصش بغير از ديدۀ نمناک نيست
صد هزاران تير جانفرسا زند در هر ادا
بسمل آسانست احمد در ميان فتراک نيست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *