» از همین شاعر
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش جامه که در هر نارسا رساست
دانی اگر نه پاره گريبانش از قفاست
نبود بغير حسن به هر ذره بنگري
عشق است آنکه از همه ماسوا سواست
عرش عظيم پايهء رحمانيش بود
راه هدايتش خط موهوم احيواست
فرخنده هدهدا به سليمان دل بگو
بلقيس نام دارد و او را لقب صباست
عالم غبار لازمه باشد سپاه را
در لشکر ظهور بگو شاه در کجاست
دريای نيل حکم قضای عجب نمود
يک قوم را روا، به دگر قوم نارواست
احمد نمی شود به فلک احتياج من
دار از برای خدمت ما هر کجا بپاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *