» از همین شاعر
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش جامه که در هر نارسا رساست
دانی اگر نه پاره گريبانش از قفاست
نبود بغير حسن به هر ذره بنگري
عشق است آنکه از همه ماسوا سواست
عرش عظيم پايهء رحمانيش بود
راه هدايتش خط موهوم احيواست
فرخنده هدهدا به سليمان دل بگو
بلقيس نام دارد و او را لقب صباست
عالم غبار لازمه باشد سپاه را
در لشکر ظهور بگو شاه در کجاست
دريای نيل حکم قضای عجب نمود
يک قوم را روا، به دگر قوم نارواست
احمد نمی شود به فلک احتياج من
دار از برای خدمت ما هر کجا بپاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *