» از همین شاعر
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 آنکه از جمله خاص است بيار
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش جامه که در هر نارسا رساست
دانی اگر نه پاره گريبانش از قفاست
نبود بغير حسن به هر ذره بنگري
عشق است آنکه از همه ماسوا سواست
عرش عظيم پايهء رحمانيش بود
راه هدايتش خط موهوم احيواست
فرخنده هدهدا به سليمان دل بگو
بلقيس نام دارد و او را لقب صباست
عالم غبار لازمه باشد سپاه را
در لشکر ظهور بگو شاه در کجاست
دريای نيل حکم قضای عجب نمود
يک قوم را روا، به دگر قوم نارواست
احمد نمی شود به فلک احتياج من
دار از برای خدمت ما هر کجا بپاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *