» از همین شاعر
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 چو نبود غير او اندر ميانه
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش جامه که در هر نارسا رساست
دانی اگر نه پاره گريبانش از قفاست
نبود بغير حسن به هر ذره بنگري
عشق است آنکه از همه ماسوا سواست
عرش عظيم پايهء رحمانيش بود
راه هدايتش خط موهوم احيواست
فرخنده هدهدا به سليمان دل بگو
بلقيس نام دارد و او را لقب صباست
عالم غبار لازمه باشد سپاه را
در لشکر ظهور بگو شاه در کجاست
دريای نيل حکم قضای عجب نمود
يک قوم را روا، به دگر قوم نارواست
احمد نمی شود به فلک احتياج من
دار از برای خدمت ما هر کجا بپاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *