» از همین شاعر
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 عشق رويد ز زمين دل من
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
بی رنگ و بو و طعم بگو آن شراب چيست
سرگشته خضر بهر زلالش بود مدام
کوثر مثال اوست در آن چشمه آب چيست
آن خور که ذره ايست خور اندر مقابلش
اندر وجود تابش آن آفتاب چيست
خوابی که کس به خواب نديد و نبيندش
تعبير آن بگو که ورای مجاب چيست
بحر ظهور و بحر قدم احمدا بهم
وين هر دو را احاطهء اقدس مأب چيست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *